خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۵۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده استاین چه شورست که در عالم جان افتاده است؟
۲
نیست در جاذبه عشق مرا کوتاهیپله ناز تو بسیار گران افتاده است
۳
گرچه از ناز مقیم است به یک جا دایمهمه جا سایه آن سرو روان افتاده است
۴
نیست ممکن که چکیدن نرود از یادشعرق از بس که به رویت نگران افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳