خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۵۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آه من مد رسایی است که پایانش نیستبخت من ابر سیاهی است که بارانش نیست
۲
ابروی او مه عیدی است که دایم پیداستکاکل او شب قدری است که پایانش نیست
۳
همت از مهر فراگیر که با یک ته نانذره ای نیست که شرمنده احسانش نیست
۴
چشم شبنم به شکر خواب بهاران رفته استخبر از پرتو خورشید درخشانش نیست
صفحهٔ ۱ از ۴