خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۷۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حضور سوخته عشق در دل تنگ استکه آرمیده بود تا شرار در سنگ است
۲
ز خود چگونه برآیم، که آسمان بلندز بار خاطر من سبزه ته سنگ است
۳
ز رنگ عالم ایجاد، بوی خون شنودکسی که روی دلش در جهان بیرنگ است
۴
دل رمیده به معشوق هم نمی سازدکه این پلنگ به ماه و ستاره در جنگ است
صفحهٔ ۱ از ۳