شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۸۷۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تازه است دایم از سیهی داغ عندلیبدر گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است
۲
مشمار سهل رخنه گفتار خویش راکاین رخنه در خرابی تن بی نهایت است
۳
دست ز کار رفته ز برگ است بیشتردر کشوری که سیب ذقن بی نهایت است
۴
در غربت است چشم حسودان به زیر خاکاین چاه در زمین وطن بی نهایت است
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth