خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۸۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تازه است دایم از سیهی داغ عندلیبدر گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است
۲
مشمار سهل رخنه گفتار خویش راکاین رخنه در خرابی تن بی نهایت است
۳
دست ز کار رفته ز برگ است بیشتردر کشوری که سیب ذقن بی نهایت است
۴
در غربت است چشم حسودان به زیر خاکاین چاه در زمین وطن بی نهایت است
صفحهٔ ۱ از ۴