خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۹۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باد بهار مرهم دلهای خسته استگل مومیایی پر و بال شکسته است
۲
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می کنداز بهر داغ لاله که در خون نشسته است
۳
وقت است اگر ز پوست برآیند غنچه هاشیر شکوفه زهر هوا را شکسته است
۴
این سبزه نیست بر لب جو رسته، نوبهاربر زخم خاک، مرهم زنگار بسته است
صفحهٔ ۱ از ۳