خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۹۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا چشم من به گوشه عزلت فتاده استاز دیده ام سراسر جنت فتاده است
۲
داند که روح در تن خاکی چه می کشدهر نازپروری که به غربت فتاده است
۳
چون شمع آه می کشم از بهر خامشیتا کار من به دست حمایت فتاده است
۴
دیوار اگر فتد به سرش چتر دولت استبر فرق هر که سایه منت فتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳