خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۱۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال استچون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
۲
از خنجر سیراب نترسد جگر ماهر چند که می صاف بود مفت سفال است
۳
هر دانه که از آبله دست نشد سبززنهار مکن میل که آن تخم وبال است
۴
در سلسله آبله دست توان یافتامروز درین دایره آبی که حلال است
صفحهٔ ۱ از ۲