خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۲۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبحرفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح
۲
سینه ام از خاکمال گرد کین بی نور نیستدر صفا سر حلقه نیکان و پاکانم چو صبح
۳
بی تکلف باز کن بند نقاب سینه راعاشق صادق کن از لطف نمایانم چو صبح
۴
من که نور صدق می تابد ز گفتارم، چراشمع کافوری نسوزد در شبستانم چو صبح؟
صفحهٔ ۱ از ۲