شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۲۳۴۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سر گردان چند از من آن سرو خرامان بگذرداز غبار هستی من دامن افشان بگذرد
۲
دل زمن می گیرد و روی دلش با دیگری استاینچنین ظلمی مگر در کافرستان بگذرد
۳
مرکز پرگار گردون گردد از آسودگیهر سر آزاده ای کز فکر سامان بگذرد
۴
سر بر آرد از گریبان حیات جاودانهر که زیر تیغ جانان از سر جان بگذرد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth