خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مست ما امروز نقش تازهای بر آب زدشیشه می را به طاق ابروی محراب زد
۲
چون بر آرم سر میان خاک و خون غلتیدگان؟بال من سیلی به روی خنجر قصاب زد
۳
صبح بیداری ندارد در پی این خواب گرانورنه طوفان بارها بر روی بختم آب زد
۴
چون صدف در دامن خود گوهر مقصود یافتهر که گرد خویش دوری چند چون گرداب زد
صفحهٔ ۱ از ۲