خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزدغوطه در سرچشمه خورشید چون عیسی نزد
۲
چون صدف در دامن خود گوهر مقصد نیافتتا به جان بی نفس غواص بر دریا نزد
۳
خون دل شد در بساط سینه اش یاقوت و لعلهر که زیر تیغ چون کهسار دست و پا نزد
۴
هست راهی چون گهر دلهای سنگین را به همتیشه خود کوهکن بیهوده بر خارا نزد
صفحهٔ ۱ از ۲