شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۲۴۱۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شدباده بی غش به جامم شربت بیمار شد
۲
از دهان باز بودم حلقه بیرون درتا زبان بستم دلم گنجینه اسرار شد
۳
رو سفیدی بود در کردار و عمر من تمامچون قلم از دل سیاهی صرف در گفتار شد
۴
نیست در دل خاری از منع چمن پیرا مراجوش گل مانع مرا از سیر این گلزار شد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth