خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماندبس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند
۲
سوختم و زخاطرم زنگ کدورت برنخاسترفت خاکستر به باد، آیینه بی پرداز ماند
۳
خامشی بند زبان حرف سازان می شوداز لب پیمانه خونها در دل غماز ماند
۴
رفت ایام شباب و خار خار او نرفتمشت خاشاکی زسیل نوبهاران بازماند
صفحهٔ ۱ از ۳