خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختندلاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند
۲
من کشیدم بی تأمل باده منصور راورنه صدبار این می از ساغر به مینا ریختند
۳
شعله شوق مرا شد بال پرواز دگرهر خس و خاری که در راه تماشا ریختند
۴
ظرف داغ آتشین عشق، گردون را نبودعاقبت این طشت آتش بر سر ما ریختند
صفحهٔ ۱ از ۳