خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۵۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون ز تاب می رخت بر لاله پهلو میزندغنچه در پیش گل روی تو زانو میزند
۲
چون شود از عارضش آب طراوت موج زناز خجالت دست خود آیینه بر رو میزند
۳
از شبیخون خزان سنگش به مینا میخوردباغ کز بادام خواب چارپهلو میزند
۴
در خلاف وعده ابرویت سرآمد گشته استدر کجیها این ترازو راستی مو میزند
صفحهٔ ۱ از ۲