خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۷۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شودچون بخار از گل برآید ابر نیسان می شود
۲
ترک خواهش را حیات جاودانی لازم استآبرو چون جمع گردد آب حیوان می شود
۳
در هوای دانه نعلش همچنان در آتش استپایتخت مور اگر دست سلیمان می شود
۴
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشقیوسف از دامان پاک خود به زندان می شود
صفحهٔ ۱ از ۳