خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۸۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر منصور بار آن تیغ بیزنهار میآردنهالی را که خون آبش بود سربار میآرد
۲
به خورشید درخشان میرسد چون قطرهٔ شبنمبه این گلزار هرکس دیدهٔ بیدار میآرد
۳
چونی هرکس در این وادی به صدق دل کمر بنددنهال آرزویش تنگ شکربار میآرد
۴
چراغش چون چراغ پیر کنعان میشود روشنبه این بازار هرکس چشم چون دستار میآرد
صفحهٔ ۱ از ۳