خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۹۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فسون صبر در دلهای پرخون در نمیگیردچو دریا بیکران افتد به خود لنگر نمیگیرد
۲
سیاهی بر سر داغ من آتش زیر پا داردز شوخی اخگر من گرد خاکستر نمیگیرد
۳
غرض از زندگی نام است، اگر آب خضر نبودکسی آیینه را از دست اسکندر نمیگیرد
۴
دو رنگی نیست هر جا پای وحدت در میان آمددرین دریا خزف خود را کم از گوهر نمیگیرد
صفحهٔ ۱ از ۲