خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زپیری حرص دنیا نفس طامع را دو بالا شدگدا را کاسه در یوزه از کوری مثنی شد
۲
نگردد تنگ از سنگ ملامت شهر و کو بر منکه از مشرب غبار خاطرم دامان صحرا شد
۳
زهمچشمی بلایی نیست بدتر عشقبازان رازلیخا کور شد تا دیده یعقوب بینا شد
۴
نمی آید بهم چون طوق قمری حلقه چشمشنظر بازی که محو قامت آن سرو بالا شد
صفحهٔ ۱ از ۲