خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۱۳۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به ناز افراختی قامت فلکها در سجود آمدزمی افروختی رخسار، آتش در وجود آمد
۲
نمود این جهان بودی ندارد، بارها دیدممن و تنگ دهان او که بود بی نمود آمد
۳
که باور می کند از ما اگر مژگان تر نبود؟که از حلوای بی دود تو ما را رزق دود آمد
۴
نه تنها سیلی عشق تو ما را رو سیه دادمکرر چهره یاقوت ازین آتش کبود آمد
صفحهٔ ۱ از ۲