خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۱۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کجا آسان زقید جسم پای دل برون آید؟نپوسد دانه تا در خاک کی از گل برون آید؟
۲
عجب رسمی است در دریای بی پایان نومیدیکه هر کس دل به دریا کرد از ساحل برون آید
۳
گرفتم سهل کار عشقبازی را، ندانستمکه هر کاری که آسان بشمری مشکل برون آید
۴
زهمراهان به ناسازی بریدن نیست کار منکه می سوزم اگر خاری زپای دل برون آید
صفحهٔ ۱ از ۳