خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۱۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
درین صحرا که یارب از پی نخجیر میآید؟که آهو بیمحابا در پناه شیر میآید
۲
دل بیدار میباید وصال زلف جانان راره خوابیده را طی کردن از شبگیر میآید
۳
شده است از سوده الماس چون گنجینه گوهرکجا داغ مرا مرهم به چشم سیر میآید؟
۴
ز بس در سینه من میخورد بر یکدگر پیکانبه گوش همنشینان نالهٔ زنجیر میآید
صفحهٔ ۱ از ۳