خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۴۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اندغافلانند که بر دولت خود پا زده اند
۲
در و دیوار ز شوق تو ندارد آرامکوهها را به کمر دامن صحرا زده اند
۳
هر قدم بی سر و پایان تو پرگار صفتچرخها بر سر یک آبله پا زده اند
۴
اشک ریزان تو هر جا گهرافشان شده اندمهر گوهر به لب دعوی دریا زده اند
صفحهٔ ۱ از ۲