خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۷۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیاض گردن او دست من ز کار بردبیاض خوش قلم از دست اختیار برد
۲
بجز خط تو کز او چشمها شود روشنکه دیده گرد که از دیده ها غبار برد؟
۳
به خون کسی که تواند خمار خویش شکستچرا به میکده دردسر خمار برد؟
۴
نشسته است به خون گرچه هیچ کس خون رامرا غبار ز دل سیر لاله زار برد
صفحهٔ ۱ از ۲