خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۵۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خون دل تا هست چشم تر نمی گیرد قرارتا بود درشیشه می ساغرنمی گیرد قرار
۲
جان چو کامل شد تن خاکی بود زندان اودر صدف غلطان چوشد گوهر نمی گیرد قرار
۳
خرده جان رابود درجسم آتش زیرپااین سپند شوخ در مجمر نمی گیرد قرار
۴
تابه دریا قطره خود رانسازد متصلآب روشن دردل گوهر نمی گیرد قرار
صفحهٔ ۱ از ۵