خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۹۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز گرد سرمه نتوان دید درچشم سخندانشمگر این گردرا بشکافدازهم تیرمژگانش
۲
شکوه حسن او بی دست و پا دارد تماشاراازان خواب فراغت می کند دایم نگهبانش
۳
ز طفلی گرچه پشت وروی تیغ از هم نمیداندسراسر می رود در سینه ها زخم نمایانش
۴
به چشم من سیه کرده عالم راسیه چشمیکه گیرد صبح محشر نسخه از چاک گریبانش
صفحهٔ ۱ از ۳