خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۲۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا نظر از عارض گلفام او پوشیدهامخار در چشمم اگر روی فراغت دیدهام
۲
در به هم پیچیدن زلف درازش عاجزممن که طومار دو عالم را به هم پیچیدهام
۳
سالها در پردهٔ دل خون خود را خوردهامتا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام
۴
من که شمع محفل قُربم درین وحشتسراکافرم گر پیش پای خویشتن را دیدهام
صفحهٔ ۱ از ۳