خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۴۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
غبار هستی خود سرمه چشم فنا کردمکفی خاکستر افسرده در کار صبا کردم
۲
نمی سوزم اگر برق اجل در خرمنم افتدکه من در خوشگی از کاه گندم را جدا کردم
۳
ز فوت وقت اگر در خون نشینم جای آن داردکه از کف دامن پیراهن یوسف رها کردم
۴
به آب روی همت خاک را زر می توان کردنغلط کردم که عمر خویش صرف کیمیا کردم
صفحهٔ ۱ از ۳