شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۵۶۲۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
فیض در بیخبری بود چو هشیار شدمصرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم
۲
دستم آن روز گرفتند که رفتم از دستکارم آن روز نسق یافت که از کار شدم
۳
من از زیرکی از دام قضا می جستمبه دوپا در شکن زلف گرفتار شدم
۴
سر برآورد ز پیراهن من آخر کاریوسفی را که ز آفاق خریدار شدم
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth