خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۸۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن حال ندارم که به فکر دگر افتمکو قوت پا تا به خیال سفر افتم
۲
من کز جگر شیر بود توشه راهمتا کی پی این قافله بیجگر افتم؟
۳
پرسند اگر از حاصل سرگشتگی منبرگرد سرش گردم و از پای در افتم
۴
چون نگسلم از خضر، که در راه توکلهر گه به عصا راه روم پیشتر افتم
صفحهٔ ۱ از ۳