خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۱۲۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که شبها چین غم می چیند از ابروی منموج جوهر می زند آیینه زانوی من
۲
بی تو گر پهلو به روی بستر خارا نهماضطراب دل زند صد سنگ بر پهلوی من
۳
پنجه دعوی بتابم تیشه فولاد رابسته تا پیکان او تعویذ بر بازوی من
۴
سهل باشد خار مژگان گر به چشمم سبز شدشیشه می می کشد قد در کنار جوی من
صفحهٔ ۱ از ۲