خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۲۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین منز دامنگیری او جوی خون شد آستین من
۲
به این طالع چرا از دوستان من راستی جویم؟که افتاده است چپ با دست من نقش نگین من
۳
اگر چه ظاهرم تلخ است، شیرین است گفتارمنهان در پرده زنبور باشد انگبین من
۴
ز بس بر خرمنم برق بلا ده تیغه می باردبه خاکستر نشیند تا به گردن خوشه چین من
صفحهٔ ۱ از ۳