خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۵۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد رعشه پیری پر و بال طلب تویک جو نشد افسرده ز کافور تب تو
۲
انگور شود غوره چو بسیار بماندشد غوره درین باغ ز مهلت عنب تو
۳
پیری که زدی آب بر آتش دگران راشد هیزم خشکی پی نار غضب تو
۴
عمرت شد و یک ساغر تبخال ندامتبر سر نکشید از کف افسوس لب تو
صفحهٔ ۱ از ۴