خلوتی با مولانا
بیست و سوم
ترجیعات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمینآتش زند خوبیِ او در جملهٔ خوبان چنین
۲
کی ره برد اندیشها، کان شیر نر زان بیشهابیرون جهد، عشاق را غرفه کند در خون چنین؟
۳
گفتم به دل: « بار دگر رفتی درین خون جگر »گفتا: « خمش باری بیا یکبار روی او ببین »
۴
از روی گویم یا ز خو، از طره گویم یا ز مواز چشم مستش دم زنم، یا عارض او ، یا جبین
صفحهٔ ۱ از ۱۱