خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۸۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل نبندند عزیزان جهان در وطنیکه به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
۲
صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیداربر تو شد جامه احرام ز غفلت کفنی
۳
می شود سنگ نشان کعبه مقصودش راگر به اخلاص کند خدمت بت برهمنی
۴
راز من از لب خامش به زبانها افتادگرچه از خامه بی شق نتراود سخنی
صفحهٔ ۱ از ۲