خلوتی با صائب
شمارهٔ ۹۱
متفرقات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشتاز پر و بال پری جاروب این ویرانه داشت
۲
شیشه ناموس من تا بر کنار طاق بودهر که سنگی داشت از بهر من دیوانه داشت
۳
می شکست از خون من دایم خمار خویش راچشم مخموری که در هر گوشه صد میخانه داشت
صفحهٔ ۱ از ۱