خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبهاکجا خسپد کسی کش میخلد در سینه عقربها
۲
همهشب در تب غم میپزم با زلف او حالیچه سوداهاست این یارب که با خود میپزم شبها
۳
گهی غم میخورم گه خون و میسوزم به صد زاریچو پرهیزی ندارم، جان نخواهم برد از این تبها
۴
چه بودی گر در آن کافر، جوی بودی مسلمانیچنین کز یاربم میخیزد از هر خانه یاربها
صفحهٔ ۱ از ۲