خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شستالا که به خونابه دلها نتوان شست
۲
هر شب من و از گریه سر کوی تو شستنبدبختی این دیده که آن پا نتوان شست
۳
دریا ز پی بخت بد از دیده چه ریزمچون بخت بد خویش به دریا نتوان شست
۴
عشق از دل ما کم نتوان کرد که ذاتی ستچون مایه آتش که ز خارا نتوان شست
صفحهٔ ۱ از ۲