شعر را زندگی کن
خلوتی با امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۴۰۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
لطافت تو چنان در خیال ما بنشستکه تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
۲
زبون چشم زبون گیر تو شدم، چه کنم؟چه حیله سازد هشیار پیش مردم مست
۳
ز کشته پر شده شهر و کشنده پیدا نیدهان تنگ تو پیدا شده ست، میری هست!
۴
مرا نگینه دل کز گزند ایمن بودفتاد و سنگ جفای تو باز خورد و شکست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth