خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۴۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی کش چون تویی در دل همه شب تا سحر گرددتعالی الله چگونه خونش اندر چشم تر گردد
۲
که گوید حال من پیشت، کجا یاد آورد سلطان؟ز سرگشته گدایی کو به خواری در به در گردد
۳
بیابان گیرم از غم هر دم و مهمانی زاغانکه از خونهای چشمم روی صحرا پر جگر گردد
۴
خیالت گر در آب آید کند آب حیات آن رابدانگونه که هم در وی خیالت جانور گردد
صفحهٔ ۱ از ۲