خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۴۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همه شب در دلم آن کافر خونخوار میگرددحریر بسترم در زیر پهلو خار میگردد
۲
سرم را خاک خواهی دیدن اندر کوی او روزیکه دیوانه دلم گرد بلا بسیار میگردد
۳
مشو رنجه به تیر افگندن، ای ترک کمانابروکه مسکین صید هم از دیدنت مردار میگردد
۴
نپندارم که هرگز چون گل رویت به دست آردصبا کو روز و شب بر گرد هر گلزار میگردد
صفحهٔ ۱ از ۳