خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۶۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا سرم باشد تمنای توام در سر بودپادشا باشم گرم خاک درت افسر بود
۲
روزگار از زلف تو بادا پریشان روز و شبتا دل بد روز من هر دم پریشان تر بود
۳
من خورم خونابه هجران و بیزارم،ازآنکماجرا با زیرکان خونابه دیگر بود
۴
من به گرمای قیامت خون خورم بر یاد دوستجوی شیر آن را نما و تشنه کوثر بود
صفحهٔ ۱ از ۲