خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۷۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بودای بسا تشنه کزان رشته فرا چه شده بود
۲
غم زهر سوی در آمد که ز آمد شد باددل ویران مرا هر طرفی ره شده بود
۳
هم دران روز دلم زد که به ملک حسنشفتنه جاسوس و بلا حاجب درگه شده بود
۴
عاقبت یار همان کرد که ترسیدم از آنپیش ازین گوی که از جان من آگه شده بود
صفحهٔ ۱ از ۲