خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۸۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شودآن بیوفای عهد شکن را سفر شود
۲
کردند آگهم که فلان رفت و دور رفتنزدیک بود کز تن من، جان به در شود
۳
او می رود چو جان و مرا هست بیم آنکو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود
۴
کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدشتا سوی آن خلاصه جان و جگر شود
صفحهٔ ۱ از ۳