خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۸۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر شب دلم ز دست خیالت زبون شودتا حال من به عاقبت کار چون شود
۲
خونریز گشت مردم چشمت چو ساقییکز دست وی قرابه می سرنگون شود
۳
باران اشک خانه چشمم خراب کرددستم هنوز زیر زنخدان ستون شود
۴
تا با کمال حسن چو ماهی برآمدیهر شب به چرخ کاهش من بر فزون شود
صفحهٔ ۱ از ۲