خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۹۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نسیم زلف تو دل را درون بجنباندبلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند
۲
چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانببسا که سلسله های جنون بجنباند
۳
یکی نمی زند و دل همی برد چشمتچو جادویی که لب اندر فسون بجنباند
۴
بسوخت جانم و روزی دلش نشد که به دردسری به سوز من بی سکون بجنباند
صفحهٔ ۱ از ۲