خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۰۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به ره جولان که دی سلطان من زدسنان در سینه ویران من زد
۲
خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپشلگد بر جان بی سامان من زد
۳
نکردم ایستادی، گریه، هر چنددوید و دست در دامان من زد
۴
چه گریه است این که دل رست و جگر نیزبه هر خاکی که این باران من زد
صفحهٔ ۱ از ۲