خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۲۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانمشب قدر من است امشب که قدر این نمی دانم
۲
روی در باغ و می گویی که گل بین چون منم عاشقهمین روی تو می بینم، گل و نسرین نمی دانم
۳
چنانم لذت یاد تو بنشسته ست اندر جانکه زان پس ذوق تلخ و جان خود شیرین نمی دانم
۴
خرد را گفتم اندر عاشقی دخلی بکن، گفتاغریبم، رسم این کشور من مسکین نمی دانم
صفحهٔ ۱ از ۲