خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۵۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خواب ز چشم من بشد، چشم تو بست خواب منتاب نمانده در تنم، زلف تو برد تاب من
۲
فتنه چشم تو ستد خواب مرا به عهد توفتنه چو خواب کم کند، بهر چه برده خواب من؟
۳
تشنه خون فتنه ام، بس که بخورد خون مندشمن آب دیده ام، بس که بریخت آب من
۴
درد سریت می دهد گریه زار من، بلیخود همه درد سر بود حاصل این گلاب من
صفحهٔ ۱ از ۳