خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۶۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی توبباید خون من تا جان کنم قربان خوی تو
۲
دلم بستی چو در زلف درازش آن قدر رشتهکه گردد هر زمان گرد سر هر تار موی تو
۳
تو خود هم زین دل پر خون برون بر حال دل، جاناکه من گفتن نمی آرم بر آن خوی نکوی تو
۴
نمازت را به خون بودی وضوی مردم دیدهچو خون کم شد تیمم می کند از خاک کوی تو
صفحهٔ ۱ از ۳